همین امروز از کسانی که بر زندگی شما تاثیر مثبت گذاشته‌اند قدردانی کنید

 

آموزگارى تصمیم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند.

او دانش‌آموزان را یکى‌یکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو می‌کرد.

آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ می‌زد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود:

من آدم تاثیرگذارى هستم

سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.

برید به ادامه مطلب

 

ادامه نوشته

نمایشگاه  جوان ، فرهنگ ، اعتیاد

عکس هایی از نمایشگاه جوان ، فرهنگ ، اعتیاد در روستای کوشه به همت کمیته فرهنگی روستا که با استقبال بی نظیر بازدید کنندگان همراه بود که جلوه ای ویژه به نمایشگاه و دلگرمی بیشتر به برگذار کنندگان میداد

این نمایشگاه به مدت 6 روز ویژه خواهران و برادران برگذار گردید که با مراسم زیبای عزوا شروع شد از ویژگیهای دیگر نمایشگاه برگذاری مسابقات مختلف بود که جوانان زیادی را به سمت نمایشگاه جذب نموده بود

بخش های مختلف نمایشگاه شامل :

1- بخش صنایع دستی

2- عکس های قدیمی

3- وسایل قدیمی

4- اعتیاد

با تشکر از تمامی دوستانی که برای برپایی این نمایشگاه تلاش نمودند

تعدادی عکس از نمایشگاه را برای شما دوستان گرامی گذاشتم





برای دیدن بقیه عکس ها برید به ادامه مطلب
ادامه نوشته

اندیشه های بزرگ

کوه بلندي بود که لانه عقابي با چهار تخم، بر بلنداي آن قرار داشت.
يک روز زلزله اي کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که يکي از تخم ها از
دامنه کوه به پايين بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي رسيد که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها مي دانستند که بايد از اين تخم مراقبت کنند و بالاخره هم
مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به
دنيا بيايد.

يک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد.
جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولي نکشيد که جوجه عقاب باور
کرد که چيزي جز يک جوجه خروس نيست. او زندگي و خانواده اش را دوست داشت
اما چيزي از درون او فرياد مي زد که تو بيش از اين هستي. تا اين که يک
روز که داشت در مزرعه بازي مي کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج مي
گرفتند و پرواز مي کردند. عقاب آهي کشيد و گفت: اي کاش من هم مي توانستم
مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خنديدن و گفتند: تو خروسي و يک خروس هرگز
نمي تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعي اش که در آسمان پرواز مي کردند خيره
شده بود و در آرزوي پرواز به سر مي برد.
اما هر موقع که عقاب از رويايش سخن مي گفت به او مي گفتند که روياي تو به
حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتي او ديگر به پرواز فکر نکرد و مانند يک خروس به زندگي ادامه
داد و بعد از سالها زندگي خروسي، از دنيا رفت.

تو هماني که مي انديشي، هرگاه به اين انديشيدي که تو يک عقابي به دنبال
رويا هايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروسهاي اطرافت فکر نکن.


نويسنده: گابريل گارسيا مارکز